Welcome to انجمن گودگیم

با سلام، شما در حال حاضر به صورت مهمان در حال مشاهده انجمن هستید. برای مشاهده تاپیک ها و استفاده از انجمن، عضو شوید.

miss dalal

کاربر سایت
  • تعداد ارسال ها

    19
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی ارسال های miss dalal

  1. مرسی من خوندم عالین
  2. لمس تنهایی تنهايي رو بايد با خط بريل نوشت، چون فقط نوشتنش کافي نيست، بايد لمسش کرد این روزها در خودم به دنبال یک کلیک راست میگردم تا از خودم یک copy بگیرم و کنار خودم paste کنم… شاید از این تنهایی خلاص شدم… #تنهام
  3. نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی رو از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟ گفت : نه گفتم خسته میشی بزار خوب کمکت کنم؟ گفت : نه ، خودم جمع می کنم گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟ نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم بعدش گفت : می دونی چیه رفیق، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن، وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش ،میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره گفتٌ تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد . و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ، انگاری فهمید تو دلم چی گفتم . برگشت و گفت : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود, من برای اون هر کسی بودم . گفتٌ اینبار رفت سمت دریا . سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود
  4. نهایی یعنی نیمه شب دلت پر باشه، گوشیتو برداری چند صفحه از دلتنگیاتو بنویسی تو اس ام اس، بعد بری تو لیست شماره هات هیچکسو نداشته باشی که واسش ارسال کنی… نوشته هات رو پاک کنی زول بزنی به سقف اتاق و تیک تیک ساعت رو گوش کنی…
  5. صدای خنده هات هنوز تویه گوشمه عطری که میزنی رو لباسیه که میپوشمه دیگه بدونه من یه قدمم بر ندار یه چیزی بهت میگم این دفعه رو نه نیار هر بار این درو محکم نبند نرو این چشمای ترو نکن تو بدترو نفسم میبره دله من دلخوره بی تو از دلهره هر دقیقه اش پره هر بار این درو محکم نبند نرو این چشمای ترو نکن تو بدترو نفسم میبره دله من دلخوره بی تو از دلهره هر دقیقه اش پره
  6. پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد #دلال جون
  7. ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه بودم. من در «بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود بودم. ضبط ماشین را روشن کردم تا احیانا خوابم نبرد. سپس کمی به سرعت ماشین افزودم، آن چنان که سرعتم از حد مجاز بالاتر رفت. اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم. سنگینی نگاه خیره اش را کاملا روی خود احساس می کردم. در حالی که از سرعتم کاسته بودم، از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و سال در آن وقت شب کنار جاده چه می کند، می خواستم دنده عقب بگیرم که ناگهان احساس کردم شخصی نزدیکم حضور دارد. وقتی از آینه، نگاهی به عقب انداختم، نزدیک بود از فرط وحشت قالب تهی کنم؛ چرا که همان دختر بچه را دیدم که صورتش را به شیشه پشت ماشین چسبانده بود. ابتدا تصور کردم که دچار توهم شده ام، در نتیجه بعد از کلی کلنجار رفتن، دوباره از آینه نگاهی به عقب انداختم، ولی زمانی که چیزی را ندیدم، تا حدی خیالم راحت شد. وقتی به کنار جاده نگاهی انداختم، آنجا هم اثری از دخترک ندیدم. آینه ماشین را رو به بالا قرار دام تا بار دیگر با آن صحنه های هولناک مواجه نشوم. اگرچه، هنوز هم همان احساس عجیب همراهم بود، احساس می کردم تنها نیستم. با ناراحتی و تا حدی وحشت زده، به سرعت به سمت منزل به راه افتادم و خدا خدا می کردم که پلیس در این حین به علت رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند. طولی نکشید که آن احساس عجیب را از یاد بردم و از این که به خانه خیلی نزدیک شده بودم، تا حدی احساس آرامش می کردم ولی…درست زمانی که مقابل راه ورودی خانه مان رسیدم، همان احساس عجیب که این مرتبه عجیب تر از قبل بود به سرغم آمد. وقتی به سمت پیاده رو نگاهی انداختم، دخترک را آنجا دیدم؛ او کنار پیاده رو نشسته بود و به من لبخند می زد! من که از فرط حیرت شوکه شده بودم، ناگهان کنترل ماشین را از دست دادم و با درخت مقابل خانه برخورد کردم. در حالی که بیخود و بی جهت نعره می زدم، از پنجره ماشین به بیرون پرتاب شدم. در اثر داد و فریادهایم، پدر و مادرم و همسایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه قرار است. ابتدا پدر و مادرم به دلداریم پرداختند ولی وقتی کل ما وقع را برایشان تعریف کردم، پدرم به سرزنشم پرداخت که چرا آبروریزی به را ه اندخته ام، همسایه ها را از خواب پرانده ام و ماشین را درب و داغان کرده ام. ولی من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام. چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را دیده بودم. در آنجا زیر علف ها، یک صلیب کوچک را پیدا کردم. ظاهرا در آن نقطه سالها قبل دخترک به همراه خانواده اش در اثر یک سانحه رانندگی کشته شده بود. البته مطمئن نیستم، ولی تصور می کنم که آن شب، او قصد داشت سوار ماشینم شود. هرگز آن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد از آن هر وقت که شب، دیر وقت به خانه بر می گردم، شخصی را همراه خود می کنم. نویسندهدلال شاهی
  8. کی هست تو قلبم که هرشب واسه اون مینویسم و اون خوابه نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه یه کاغذ یه خودکار دویاره شده همدم این دل دیوونه یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره گریه میکردم درو که میبست میدونستم که میمیرم اون عزیزم بود نمی تونستم جلویه راشو بگیرم میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاکه ساعت رو دیوار دوباره نمیخوام بشه باور من که دیگه نمیاد انگار
  9. عالیه این سریال
  10. هر چند که از آینه بی رنگ تر است / از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است بشکن دل بی نوای ما را ای رفاقت ! / این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است روز آخر مدرسه قبل از شروع امتحانات میان ترم بود و همین طور که میدونید مدرسه هم تق و لقه. ساعت اول که رفتیم واسه سرود . وحسابیم بد خوندیم. آره خلاصه بعد هم اومدیم مدرسه.میخواستیم بریم خونه ولی معلم شیمی مون گفت تو مدرسه بمونید تا نمونه سوال کار کنیم. منتظر معلممون بودیم.داشتیم واسه هم جوک تعریف میکردیم و حرف ومیزدیم وخاطره تعریف میکردیم تا اینکه یکی از دوستام گفت زینب بلند شو بچه ها رو سر کار بذاریم .منم که ‍‍‍‍‍‍‍‍پایه ی اینجور کارا گفتم باشه... بلند شدیم و رفتیم بیرون .همون طور که گفتم ُبچه ها سر کلاس داشتن مسخره بازی در می آوردن و حرف میزدن و همو میزدن خلاصه کلاس کلی شلوغ پلوغ بود ما هم با اکیپ 5 نفره مون رفتیم بیرون وقرار بود که یهویی با هم بریم تو و بگیم خانوم اومد.(تو پرانتز بگم که کلاس ما روبروی نماز خونه اس و در همون حین هم آقایون داشتند سالن امتحانات رو آماده می کردند و صندلی ها رو می بردند داخل نمازخونه) دوستم یک دو سه گفت و ما هم همه باهم یهو دویدیم به سمت کلاس و توی راه همه محکم به هم خوردیم و منم جلوی در عین چی پخش زمین شدم .بچه ها هم جای اینکه بگن خانوم اومد ـ از خنده روده بر شده بودن و پخش زمین شده بودن .آقایونی هم که داشتند صندلی ها رو می بردن داخل نمی دونستن بخندن یا ما رو دعوا کنن و همین طور مونده بودن. سریع بلند شدم و رفتم داخل کلاس با بچه ها داشتیم میخندیدم که بلاخره معلممون اومد وبعد از یه مدت که تمیرنا رو انجام دادیم رفتیم خونه خلاصه امروزم روز خوبی بود .البته اگه از استرس امتحانا فاکتور بگیریم بای
  11. یه پنج بار
  12. نه بابا
  13. عید شما هم مبارک
  14. عید قربان، عید شرافت بنى آدم است و کرامت انسانى‌اش؛ جشن رها شدن از قید پدرانى است که جان فرزند خویش را نذر قربان گاه‌ها مى‌کردند. بالاترین نقطه‌اى است که اوج مقام بشر تعیین مى‌شود و تا ابد، درجه ایمان با همان نقطه سنجیده مى‌گردد. عیدتان مبارک و گرامی باد. ید قربان با نماز و عبادتش، با ذکر و دعایش، با قربانى و صدقات و احسانش بسترى براى جارى ساختن مفهوم عبودیت و بندگى است ... عید بندگی و سرسپردگیتان مبارکاز طرف دلال جوون
  15. مرررسی